لپ کلام

در لپ کلام (لب کلام) قرار است پای درس بنشینیم. آموزگاری که نه عینک دارد نه ریش پروفسوری و نه مدرک معتبری. تنها دارایی این آموزگار پاکی و صداقت در کلام است. این معلم کسی نیست جز کودکان معصومی که هریک دنیا را آنچنان رنگی می بینند که ناخواسته مبهوت آن می شوی. همیشه رسم بر این بوده که حرف شنوی ما باشند اما این بار شنونده ماییم. آنها حرفهایی دارند. پند و اندرزهای بزرگی که از زبان کوچکشان می شنویم …

داستانک …

بعد از سلام ؛ با دستهای روغنیش سینی چای رو گذاشت کنارمو گفت بفرما

چای خوش عطر و رنگی بود

توی اون هوای سرد چیزی بهتر ازین خوشحالم نمی کرد

کاپوت ماشینمو زد بالا و بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن

هنوز یه دقیقه نشده بود که منو درگیر حرفهاش کرد

 من که جا خورده بودم

حتما از اخمی که داشتم فهمیده بود مشکل بزرگی دارم

یهو با خنده گفت :

“مردا که اخم نمی کنن مردا فکر می کنن، یا راهشو پیدا می‌کنن یا راهشو می‌سازن”

آخه چطور ممکنه

فقط به حرفاش فکر می کردم

مشکلم پاک یادم رفت

شش دانگ حواسم به این بود که این چیزایی که می‌گفت رو که همه رو بلدم اما تا حالا کسی اینجوری بهم نگفته بود

چند دقیقه گذشت

هنوز جوابی نداشتم که چطور یه پسر بچه میتونه انقدر قشنگ دنیارو ببینه و برام تعریف کنه

سه ربعی از ساعت گذشت، از چال اومد بیرون و گفت

 الان تعمیر ماشینتون تموم میشه. چاییتونم سرد شد، برم عوضش کنم

گفتم نه ممنون؛ دیگه گرم شدم …

0 Comments

دیدگاهی بنویسید: